تبليغاتX
مهاجر ونكوور - Vancouver Emigrant
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

از آن جا که یکی از تفریحات سالم در کانادا، خرید اتومبیل است، ما نیز اقدام به خرید اتومبیل نمودیم. برای خرید شما دو راه پیش رو دارید : یا اتومبیل نو می خواهید بخرید که قیمتش از حدود 10000 دلار است به بالا و یا اتومبیل دست دوم (used) می خری که قیمتش از 50 دلار است به بالا. به قول "کانادا گراف" عزیز، اتومبیل 50 دلاری، 50 روز برایت کار می کند و اتومبیل 100 دلاری، 100 روز و الخ....

خرید اتومبیل نو که کاری ندارد، می روی دم کمپانی و اتومبیلت را یا نقد و یا لیزینگ بر می داری. برای خرید اتومبیل دست دوم، دو راه داری :یا از سایت هایی مانند craigslist و غیره جستجو می کنید و اتومبیل مورد نظر را می یابید و با صاحبش قرار می گذارید و اتومبیل را کنترل می کنید و بعد به یک نمایندگی بیمه می روید و سوابق اتومبیل را اعم از تصادف و غیره را به شما می دهد و پلاک را می گیرید و پول را می دهید و خلاص. راه دوم این است که از فروشندگان اتومبیل (DEALERSHIP) خرید می نمایید.

خرید مستقیم از صاحب خودرو، ارزان تر تمام می شود ولی بایستی از وضعیت فنی خودرو مطلع باشید و اگر مثل من در این زمینه بی تجربه باشید، احتمال دارد که خودروی تان فقط هزینه روی دست تان بگذارد. ضمن این که موارد نادری هم پیش آمده که سند جعلی بوده و یا خودرو دزدی است و یا صاحبش ورشکسته است و خودرو در گرو کمپانی است که می تواند آن را از شما پس بگیرد.

دوستان قدیمی می دانند که تز من این است که کار را باید به کارشناسش سپرد، حتی اگر کمی هزینه های شما را در ابتدا افزایش دهد، از بسیاری هزینه های آتی جلوگیری می نماید. مهم این است که اول بتوانی کارشناس خوب را پیدا کنی. در مورد مهاجرت هم من پس از کلی تحقیق، یک مشاور مهاجرتی را انتخاب نمودم و کار را به دستش دادم و هزینه اش را هم پرداختم و پشیمان هم نیستم. در این مورد هم ترجیح من خرید از یک فروشنده مطمئن بود.

دوست مان عباس آقای عزیز، یکی از اقوام شان به نام علی آقا را معرفی کرد که فروشنده ماشین است و برای خودش و بسیاری از دوستان هم اتومبیل خریده است و همه هم راضی هستند و هر مشکل فنی هم که بعد از خرید برای خودرو پیش بیاید، کمک تان می کند که حل شود. خوب من هم با علی آقا صحبت کردم و به پیشنهاد ایشان یک تویوتا کرولای یشمی رنگ مدل 1999 با 100000 کارکرد را 4200 دلار خریدم که با هزینه بنگاه (حدود 300 دلار) و مالیات جمعاً 5000 دلار پایم درآمد. تمام سابقه خودرو را از بدو تولد تا آن لحظه به شما می دهند، در کدام استان ها و کشورها و در چه تاریخی تردد نموده، تصادف داشته و یا نه و اگر داشته در چه حدی بوده و بسیاری اطلاعات دیگر. در ضمن این تویوتاها در این جا مانند پراید در ایران است و هر زمان اراده کنید به راحتی فروش می روند.

بیمه را هم از کامل ترین نوع بیمه برداشتیم (به هرحال تازه واردیم و احتمال خطا بالاست و تفاوت پلن های بیمه هم در حد 20-30 دلار در ماه است) و ماهانه 138 دلار باید بدهیم. البته به علت سوابق بیمه ایران مان مشمول تخفیف 40 درصدی هم شدیم، وگرنه هزینه بیمه بیش تر از این حرف هاست. بیمه تا سقف 5000000 دلار پوشش دارد و در صورت تصادف اتومبیل تان و ارجاع به تعمیرگاه، اتومبیل جایگزین به شما می دهد. در بریتیش کلمبیا فقط یک شرکت بیمه است که دولتی است و متعلق به اداره راهنمایی و رانندگی (ICBC) است و رقابتی وجود ندارد. در کشور سرمایه داری عجیب است که پای بخش خصوصی را بریده اند !!!!!!

خودرو های پایین تر از مدل 2002 نیاز به (Air Care) یا همان معاینه فنی خودمان دارند، که خوشبختانه برای تویوتای ما گرفته شده بود و تا دو سال دیگر هم اعتبار دارد.فعلاً که اتومبیل خوب و راحتی است حالا تا بعد.

در بریتیش کلمبیا چون اغلب موارد هوا مه آلود و یا بارانی ست، سیستم تمام خودرو ها به این صورت است که به محض روشن شدن، چراغ های جلو هم روشن می شود و همه بایستی با چراغ روشن در هر ساعتی از روز تردد نمایند و نیم ساعت بعد از غروب آفتاب هم بایستی تمام چراغ ها روشن شود.

هنوز فرصت نکرده ام از اتومبیل عکس بیندازم، ولی این هم همان مدل و رنگ است .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:44  توسط پوريا | 

اول از همه بگذارید گودبای پارتی وبلاگی یکشنبه شب را یادآوری کنم که برای دو تن از دوستان خوب مان خورشید شب مهاجر و سارای عزیز در وبلاگ های شان ترتیب داده شده است و آرزویی کنم برای تمام دوستان منتظر که زودتر گودبای پارتی شان برپا شود. 

و اما در این پست می خواهم راجع به احساسات روحی ام بنویسم. احساس شخصی ام است ها؛ اما عجیب این جا احساس می کنم که روحم دارد باز می شود. دیده ای که وقتی مریض هستی؛ چطور سر و کله ات گرفته است و در زمان بهبودی چطور سر و کله ات باز می شود و چه حس خوبی هم بهت دست می دهد. عین همان است دیگر.

ایران که بودم شاید شغل خوبی داشتم؛ درآمد خوبی داشتم؛ خانه و ماشین خوبی داشتم؛ ولی مشکلات نهانی زیادی هم در اطرافم بود که روحم را احاطه کرده بود. آلودگی هوا و آب و صوتی و غیره؛ ترافیک؛ عدم ثبات سیاسی و اقتصادی؛ اخبار مسموم و دروغ و ناامید کننده صدا و سیما؛ آینده نامطمئن  شخصی و اقتصادی؛ مشکلات و گرفتاری های مردم و اطرافیان مان؛ رواج دروغ و دیکتاتوری در جامعه از بالاترین تا خودمان و خیلی مسائل دیگر.

اگر تک تک آن ها را به صورت جزیی در نظر می گرفتی؛ مهم نبود و قابل اغماض و چشم پوشی. ولی مجموع این جزییات قابل اغماض؛ یک کل را تشکیل داده بود به نام "زندگی من" که تمام روحم را بسته بود و نمی توانستم نفس بکشم. برآیند تمام این جزییات قابل اغماض موجودی از من ساخته بود؛ کم تحمل و عصبی و همیشه در آستانه انفجار و از آن بدتر این که به آن وضعیت عادت هم کرده بودم.

از وقتی که به این جا آمده ام؛ شاید هنوز کار ندارم؛ خانه ندارم؛ ماشین ندارم و درآمد هم ندارم (کت پوست مار ندارم؛ شلوار لی که دارم...) و خیلی طبیعی تر است که الان گرفته تر و مغموم تر و عصبی تر و کم تحمل تر باشم. ولی عجیب این که هر روز احساس می کنم که روحم تازه تر می شود.

وقتی که هر روز صبح هوای تازه اقیانوس را استنشاق می کنی؛ وقتی که صدای مرغان دریایی را در بالای سرت می شنوی؛ وقتی که نگاهت در یک سو با دریا تلاقی دارد و در سوی دیگر با کوهستان و جنگل؛ وقتی که صدای اتومبیل را بسیار کم می شنوی؛ وقتی که مردم را در تلاش و کوشش مثبت می بینی؛ وقتی که همه را بشاش و گشاده رو و زنده دل می بینی که به محض دیدنت لبخندی می زنند و سلامی می گویند؛ وقتی که نه صدای گوش آزاری می شنوی و نه دعوا و درگیری می بینی؛ وقتی که ............

تازه احساس می کنی که روحت کم کم دارد از برخی جزییات قابل اغماض پیشین پاک می شود که سال ها بود بهشان عادت کرده بودی و به این گرفتگی و اسپاسم روحی هم. و حالا آرام آرام؛ تازه می شوی و افکار مثبت در روحت جاری می شود و سیلان می یابد و انگار می کنی که شیطان دارد روحت را ترک می گوید و نفس قدسی به جایش می نشیند.

ضرب المثل آلمانی است که می گوید "شیطان در جزییات زندگی می کند". پس مراقب همین مسایل جزیی و بی اهمیت زندگی باشیم که کل زندگی از همین جزییات بی اهمیت و قابل اغماض تشکیل شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:5  توسط پوريا | 

اول – یازدهم نوامبر روز یادآوری یا روز تذکر (Remembrance Day) بود. دیگر فکر کنم که همه تان می دانید که این روز چیست و اغلب وبلاگ ها توضیح این روز را نوشتند؛ که در این روز جنگ جهانی اول خاتمه یافت و فاتحین جنگ یا متفقین مانند انگلستان؛ فرانسه و کانادا در این روز از سربازانی که برای میهن شان کشته شده اند؛ تقدیر می کنند. در کانادا که هر کس یک گل شقایق که به "پاپی" (poppy) معروف است؛ به لباسش می زند. این مراسم در نورث ونکوور در میدانی واقع در پارک ویکتوریا برگزار شد که به نام "سرباز گمنام" معروف است و در مجاورت آپارتمان ما بود.

البته مراسم خنک و لوسی است؛ همه اش سخنرانی مقامات و سرباز های قدیمی و کمی هم مارش های نظامی می نوازند. ولی حواشی مراسم جالب بود. رژه سربازان با لباس های اسکاتلندی (کت و دامن !!!  )؛ پلیس ها؛ آتش نشانی و بچه های مدرسه ای. در ضمن بدانید که این تنها روز مناسبتی در کاناداست که عزاداری ست و بقیه مناسبت ها؛ همه شادی است و جشن و پای کوبی....

دوم – عصر ما؛ عصر جالبی است و تجربه های منحصر به فردی را به همراه دارد. اوایل امسال در روز شنبه 12 اردیبهشت ماه؛ پستی در مورد کتابخانه جدید نورث ونکوور به همراه عکس هایش در وبلاگ قرار دادم و شش ماه بعد؛ بازی ایام چنان بود که هفت روز هفته را در همین کتابخانه سپری کنم. احساس جالبی است البته.

پی نوشت – از کلاس زبان تماس گرفتند و از 16 نوامبر روزهای دوشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه از ساعت 6 تا 9 شب مشغول تحصیل علم خواهیم بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 4:28  توسط پوريا | 

اول – در کنار خیابان ها صندوق هایی تعبیه شده است شبیه صندوق پست؛ که در آن ها روزنامه ها و مجلات را قرار می دهند. برای روزنامه هایی که رایگان است؛ می توانی به راحتی درب صندوق را باز کنی و یکی برداری؛ ولی بقیه روزنامه ها و مجلات درب شان قفل است و باید سکه ای معادل قیمت آن ها را در جای مخصوص بیاندازی؛ تا درب باز شود و یکی برداری.

برای فروش مجلات و روزنامه ها مانند ایران کیوسک روزنامه فروشی وجود ندارد؛ بلکه فروشگاه هایی هستند که انواع مجلات و روزنامه ها را می فروشند و بر اساس موضوع هم طبقه بندی شده اند. یک بار که به یکی از این فروشگاه ها بروید؛ سرسام می گیرید از این همه مجلات که با موضوعات مختلف وجود دارد.

دوم – برخی از این مطالب را که می گویم؛ سرسری نگیری ها... شاید روزها ذهن من مشغول آن شده است تا بفهمم که چی به چی است و کجا به کجا...حالا تو بیا و به سادگی من بخند..........

تازه این که چیزی نیست؛ چیزهایی هست که هنوز هم نفهمیده ام به چه دردی می خورد؟ مثلاً وقتی می خواهی از خیابان عبور کنی؛ بایستی دکمه ای را که پای چراغ راهنمایی برای عابر پیاده تعبیه شده است را بزنی و وقتی چراغ عابر سبز شد؛ از خیابان عبور کنی.

هنوز فلسفه این دکمه را نفهمیده ام؛ بارها امتحان کردم و نزدمش و باز هم چراغ عابر سبز شد. البته حتماً که فلسفه و حکمتی دارد و دوستان قدیمی حتماً می دانند؛ ولی ما که نفهمیدیم. اگر می دانید؛ بگویید و خانواده ای را از نگرانی برهانید.

سوم – تعداد زیادی مجلات ایرانی در ونکوور چاپ می شود و همگی هم به رایگان توزیع می شود. مانند : شهروند؛ دانستنیها؛ فرهنگ؛ پیام خانواده؛ دانشمند؛ گوناگون و ....... هزینه این مجلات از آگهی های آن تامین می شود که صد البته کم هم نیستند. محل توزیع آن ها در فروشگاه های ایرانی است. با مطالعه این مجلات تقریباً هر هفته از اخبار سیاسی، ورزشی، فرهنگی،اجتماعی و ..... ایران باخبر می شوی. تمام این مجلات هم دارای جدول کلمات متقاطع و سودوکو می باشد. برای چون منی که خوره حل جدول و سودوکو می باشم و از ایران کتابچه جدول آورده ام؛ بسی مایه مسرت و شادمانی است.

البته در برخی فروشگاه ها همین کتابچه های جدول ایران را نیز می فروشند. خلاصه که در نورث ونکوور و لانزدل؛ غربت نمی گیردت و هر روز بیش از پیش متوجه می شوی که چرا لانزدل را لاله زار می خوانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:55  توسط پوريا | 

اول – توضیح واضحات : از چندی پیش تا اطلاع ثانوی؛ تمام مطالبی که در این وبلاگ نقل می شود :

اولاً نظر شخصی نگارنده می باشد که بدیهی است؛ ممکن است با نظرات برخی دیگر متفاوت باشد و بر طبق قانون ننوشته ی "هر کس اختیار چهاردیواری خودش را دارد"؛ شما در صورت لزوم می توانید در وبلاگ خودتان نظرات متضاد با من را بنویسید؛ ولی نخواهید که من دیدگاه های شما را در این جا اعمال نمایم؛ که اگر من عادت به حرف شنوی داشتم؛ هنوز در دیار گل و بلبل خودمان داشتم حرف شنوی می کردم  

ثانیاً مطالب نقل شده حاصل تجربیات شخصی نگارنده در نورث ونکوور می باشد و بدیهی است که قابل تعمیم به ونکوور بزرگ و کانادای خیلی بزرگ نمی باشد و طبعاً مسئولیتی در مورد دیگر نقاط ونکوور بزرگ و یا کانادا بر گردن نگارنده نمی باشد!!!! عرضی نیست و عزت زیاد

دوم – نتیجه امتحان زبان را فردایش فرستادند و در سطح پنج که بالاترین سطح است؛ ارزیابی شدم. Reading , Writing را شش و Listening , Speaking  را پنج گرفته بودم. السا در تمام ونکوور بزرگ شعبه دارد و از شما آدرس تان را می پرسند و به نزدیک ترین شعبه شان معرفی نامه می دهند. برای کلاس های بعد از ظهر تا دو ماه دیگر در لیست انتظار هستم. من که از این ماه پرتام را سه روز در هفته می گذارم مهدکودک و می روم دنبال کار.

سوم – در اغلب اماکن عمومی نظیر پاساژها و یا سازمان های عمومی؛ مواد ضدعفونی تعبیه شده است که فقط کافی ست دست تان را زیر آن بگیرید تا این ماده بر روی دست تان بریزد و بعد دست های تان را به هم بمالید تا ضدعفونی شود. بعد هم مثل الکل و اِتِر از روی دست تان به سرعت تبخیر می شود.

حالا من نمی دانم این ها همیشه این جا بوده اند و یا اخیراً برای مقابله با شیوع آنفلوانزای خوکی در همه جا تعبیه شده است. به هر حال که ما خوش مان آمد.....

چهارم – چند چشمه از باران های حماسی ونکوور را نیز به چشم دیدیم. من می گویم باران و تو بخوان سیل آسمانی. انگار پرده ای از آب در مقابل چشمانت کشیده اند. به قول ظریفی گاهی گردنت زیر فشار آب باران خم می شود. بارانی با این شدت؛ به مدت چند ساعت ادامه دارد.

وقتی از پنجره آپارتمانت به خیابان نگاه می کنی؛ انگار می کنی که خیابان ها به مثابه جویبارهایی هستند که به هم می پیوندند و در نهایت به رودخانه بزرگ و دریا می ریزند. از بس که آب در خیابان جاری ست. اما عجبا؛ عجبا که نیم ساعت بعد از قطع بارانی چنین سیل آسا؛ هیچ ماندابی در خیابان نمی بینی و یک ساعت بعد بیش تر جاها خشک شده است؛ حتی در نیمه شب.

سیستم زهکشی و تخلیه آب شهر بسیار اصولی و درست و درمون می باشد.تمام خیابان ها از وسط به دو طرف؛ دارای شیب جانبی بوده و آب ها را به جوی های کناره خیابان منتقل نموده و آب جاری در این جویبارها در هر چند ده متری از طریق پنجره های فاضلاب به شبکه فاضلاب تخلیه می شود. یعنی تمام خیابان های شهر؛ به مثابه یک وان بزرگ حمام عمل نموده و تا آخرین قطره آب را تحویل خروجی نهایی می دهد و اثری از مانداب باقی نمی ماند.

حالا نیایی بگویی که این ها اصول مسلم راه سازی و زهکشی شهری است و در ایران هم با همین سیستم خیابان ها طراحی می شوند. چون من هم درس این طراحی ها را خوانده ام؛ ولی هنوز یادم نرفته که گه گداری باران های حماسی تهران چه بلبشویی برپا می کرد که تا یک هفته عکس پاچه های تا شده شلوارها و قلم دوش سواری مامورین شهرداری؛ مضحکه روزنامه ها و خبرگزاری ها بود.

نکته جالب دیگر این است که بعد از باران؛ وقتی در چمن ها و یا خاک ها قدم بزنی؛ به هیچ عنوان گل و لای به ته کفشت نمی چسبد. حال من نمی دانم خاک این جا خاک مخصوصی است و چسبندگی کمی دارد و یا این که این ها موادی به خاک اضافه می کنند تا گل و لای ایجاد نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:29  توسط پوريا | 

اول – حتماً همه می دانید که بازی "سنگ – کاغذ – قیچی" که ما در ایران انجام می دهیم؛ یک بازی بین المللی است و حتی دارای مسابقات جهانی نیز می باشد. امروز از پرشان شنیدم که نام انگلیسی بازی هم همان “Rock – Paper – Scissor” می باشد و با همان ریتم هم مورد استعمال واقع می شود. در ضمن پرشان قهرمان بلامنازع این بازی در خانه و مدرسه می باشد.

دوم – در شهرک اکباتان که بودیم؛ گوش های مان به صدای بمب های دستی که جوانان غیور اکباتان برای چهارشنبه سوری می ساختند عادت کرده بود. چون در تمام طول سال این جوانان در حال تست بمب های شان بودند که در روز موعود در برابر بمب های ناپالم کم نیاورد (فکر می کنم همگی شهرت چهارشنبه سوری های شهرک اکباتان را شنیده باشید). نحوه تست بمب ها هم به این صورت بود که آن را از پنجره به بیرون پرتاب می کردند؛ به همین سادگی.

صدای سوتی کشیده و بعد بوووووووووووووووووومممممممممم......... این همه ور زدم که بگم در این هفته قبل از هالووین شب ها مرتب این صدای سوت و بوووم را در اطراف منزل می شنویم و با تعجب به هم نگاه می کنیم. یعنی جوانان غیور نورث ونکووری هم بععععععععله یا این هم از مراسم هالووین است؟؟؟؟؟ اگر شبی ساعت ده صدای الله اکبر هم از پشت بام ها بشنوم؛ دیگر تعجب هم نمی کنم.

سوم – آقا من حالی می کنم با اینا به خدا. حدود ده متر کابل تلویزیون نو چند روزی است که کنار یکی از سطل آشغال های پارک روبروی خانه ما افتاده است. نمی دانم کسی آن را جا گذاشته است؛ یا متعلق به تکنیسینی است که گذاشته تا برگردد. حداقل ده دلار قیمتش است. مرتب تو نخش هستم و حاشا که اگر کسی حتی نگاهش هم بکند چه برسد که برش دارد. آخه چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

نمونه دیگری بگویم. الان هفته قبل از هالووین است و همه دارند وسایل مخصوص این جشن را از مغازه ها می خرند. قیمت ها از یکی دو دلار است تا بیست سی دلار و برو بالا. از آن طرف اغلب مردم بعد از خرید این لوازم و بعضاً گران قیمت؛ آن ها را جلوی خانه شان نصب می کنند که به استقبال هالووین بروند. خوب یعنی کسی عقلش نمی رسد که به جای پرداخت پول برای خرید این لوازم؛ می تواند آن را مجانی از جلوی این خانه های بی در و پیکر بردارد !!!!!!!

سید جمال الدین اسدآبادی که ایران و ترکیه و افغانستان و مصر و اروپا را گشته بود و از آن آخوندهای دو آتیشه هم بود می گوید : " که در بلاد اسلامی؛ ادعای مسلمانی دیدم و اسلام را ندیدم و در بلاد کفر ادعای مسلمانی ندیدم و اسلام را دیدم". تازه اون بلاد کفر دویست سال پیش را دیده بود. اگر الان بلاد اسلام و کفر را دیده بود؛ فکر کنم رسماً به اسلامِ کفار ایمان می آورد.

خوب حتماً هم دستِ آخر جای این کفار قعر جهنم است دیگر؛ در تمام زندگی شان؛نه گوشت حلال خورده اند؛ نه ختنه کرده اند و نه شهادتین گفته اند این پدر سوخته ها......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن. وبلاگ "از قلب کویر" نیز تجربیاتی از این دست را اینجا نوشته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:40  توسط پوريا | 

اول – بالاخره امتحان زبان کذایی برگزار شد و من هم بدون آن که سرم لای تنه ام بماند و یا کسی به گربه همسایه ما پیشته کند؛ به جلسه امتحان رسیدم و نتیجه اش هم یک هفته بعد برایم ارسال می شود.

امتحان زبان ِالسا (elsa) شامل یک مصاحبه حضوری است که شما و ممتحن محترم در یک اتاق می نشینید؛ سپس ممتحن مربوطه با شما خیلی خودمانی می شود و می خواهد شما از زیر و روی زندگی تان برایش تعریف کنید؛ ولی خیالات برتان ندارد (چون گاهی مثل من؛ بانوی محترمی در نقش ممتحن مربوطه ظاهر می گردد)؛ ممتحن مزبور دارد Speaking شما را ارزیابی می کند. بعد چند شکل در برابر شما قرار می دهد که داستانی برایش بسازید و بگویید (من چون ید طولایی در تعریف داستان های شنگول منگول و کره خر شیطان برای بچه هایم دارم؛ این یک قلم را خوب جستم).

بعد یک نوار برای تان پخش می کند و بعد از قطع نوار؛ شما باید بگویید چه شنیده اید و به سوالات ممتحن در این رابطه پاسخ دهید تا Listening تان ارزیابی شود.

بعد شما را به سالن امتحان می فرستند و یک برگه به شما داده می شود که سه موضوع برای نوشتن دارد. موضوع اول بسیار ساده و در حد نوشتن از روی یک آدرس است. موضوع دوم متوسط است که مال من در مورد توصیف یک مکانی مثل پارک و یا موزه و امثالهم بود؛ که برای یک وبلاگ نویسِ سفرنامه نویس ساده است؛ به شرطی که به زبان فارسی باشد !!!!!!  و موضوع سوم مشکل است که مال من بسط موضوعی علایق انسان هایی که دوست دارنددر شهر زندگی کنند و دیگرانی که ترجیح می دهند در روستا و طبیعت زندگی کنند؛ بود. جمعاً هم نیم ساعت وقت دارید. در این مرحله Writing شما ارزیابی می شود.

بعد برگه دیگری به شما داده می شود که سه موضوع برای خواندن دارد و شما بایستی به سوالات متن پاسخ دهید. طبیعتاً اولی بسیار ساده و در حد اول راهنمایی است. دومی متوسط و در حد دبیرستان است و سومی یک مقاله علمی است. جمعاً هم نیم ساعت وقت دارید. در این مرحله Reading شما ارزیابی می شود.

این هم از امتحان کذایی که عالَمی را در نگرانی فرو برده بود.

دوم – ویروس های نامرد ونکووری غریب نواز؛ درِ خانه را از پاشنه کنده اند و در عرض یک هفته سه نفر از اعضای خانواده را مورد تهاجم سهمگین خود قرار داده اند. اول هفته که پرشان مریض شد و تا خوب شد؛ برادرش پرتام مریض شد و هنوز هم خوب نشده است و از امروز مادرشان نیز دچار آنفلونزا شد (انشالله از نوع غیر خوکی اش). فعلاً من در گوشه ای از خانه از دست شان پنهان شده ام و ظاهراً هنوز شناسایی نشده ام.

دوا درمان داروهای ایرانی هم اثری ندارد. ظاهراً این داروها به فارسی عمل می کنند و این ویروس های زبان نفهم فارسی شان خوب نیست. هر چند که بعداً کاشف به عمل آمد که زبان داروهای خودشان را هم نمی فهمند. حالا تا ببینیم آخر قصه چه می شود !!!!!!

سوم – چک نامبرده ملقب به "حقم" امروز به دستم رسید. دوست عزیزی که اول اسمش "خداحافظ کانادا" ست حالا بنشیند تا دولت ایران "حقش" را کف دستش بگذارد.

برای امروز بسه؛ مثلاً این جا مریض خونه ست ها.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:46  توسط پوريا | 

دو نکته را اغلب از دوستان مقیم خارج از کشور شنیده بودم. یکی آن که آب داخل شیرهای منازل قابل شرب نیست و دوم این که به علت هزینه بالای سوخت و الکتریسیته؛ خانه ها اغلب سرد هستند و در نهایت صرفه جویی باید گرم شوند.

البته لازم به توضیح است که این مطالب را بیش تر در مورد کشورهای اروپایی شنیده بودم و در چند سفر به کشورهای آسیایی نیز حداقل مسئله آب را تجربه کرده بودم.

ولی ونکوور از هر دو حیث برای من جالب بود. آب شیرهای منازل در ونکوور کاملاً قابل شرب می باشد و افزون بر آن بسیار گوارا نیز می باشد و طبعاً شما را نیز از خرید آب معدنی معاف می کند؛ که صرفه جویی قابل توجهی محسوب می شود.

از لحاظ گرمایش ساختمان نیز؛ حداقل در آپارتمان ما و چند نفر دیگر از دوستان مان؛ هزینه گرمایش روی اجاره خانه منظور شده است و محدودیتی از بابت استفاده از آن نمی باشد.

این دو مورد برایم جالب بود. از دوستانی که ساکن شهرهای دیگر کانادا و یا کشورهای دیگر می باشند؛ خواهشمندم که جهت تنویر افکار عمومی؛ در مورد این دو مقوله آب شرب و گرمایش در شهرشان اطلاعات بدهند.

فعلاً بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:13  توسط پوريا | 

این آزمون تعیین سطح زبان هم برای ما داستانی شده است. دو هفته قبل همسرم رفت مرکز "لوکاس" برای ثبت نام من در آزمون تعیین سطح ESL  و بعد گفت چهارشنبه ساعت 45/3 برو برای امتحان. خوب من هم اون روز دیر رسیدم سر جلسه و راهم ندادند؛ چون ساعت های ورود اتوبوس به ایستگاه را خیلی جدی گرفته بودم؛ ولی اتوبوس با نیم ساعت تاخیر آمد. تازه بعدش هم فهمیدم که من اصلاً ثبت نام نشده بودم......  

خوب من دوباره برای هفته بعد ثبت نام کردم و چهل دلار غیر قابل برگشت هم سلفیدم. این دفعه یک ساعت زودتر راه افتادم و یک ربع قبل از ساعت امتحان رسیدم؛ ولی روی درب کلاس نوشته بود "ممتحن محترم به علت بیماری در دسترس نمی باشد و امتحان به هفته بعد موکول می شود".   

راستش را بخواهید من در همین یک هفته بعد از ثبت نام به این نتیجه رسیدم که این کلاس به خاطر ساعت هایش مناسب من نیست؛ ولی چه کنم با چهل دلار غیر قابل استردادم. بنابراین کنسلی آزمون را بهانه کردم و رفتم دم در دفتر و گفتم :

من : اصلاً نمی خوام امتحان بدم؛ یالله اسم وآدرس و پولم رو پس بدید.

اون : زرشک؛ ما که گفته بودیم پول پس بده نیستیم. برو یه روز دیگه بیا امتحان بده.

من : نخیر قانون به شرطی برقرار بود که امتحان برگزار می شد؛ ولی چون من آمدم و شما کنسل کردید؛ قرارداد یک طرفه فسخ شده (چه حقوق دان کانادایی شده ام من....)

اون : برو بینیم بابا ، بذار باد بیاد....

من (زدم به صحرای کربلا) : من دو تا بچه دارم و زنم از سرکارش با بدبختی مرخصی گرفته؛ من با هزار بدبختی تونستم امروز بیام. خیلی بی رحمید که با یه مهاجر تازه وارد این جوری می کنید. خدایا کی به بچه های من رحم میکنه؟؟!!!   

اون : بی خیال بابا؛ چهل دلار که دیگه این حرفا رو نداره....

من (با گریه و زاری) : نه خیر؛ من فقط "حق مو" می خوام !!!!

اون : خیلی خوب بابا؛ بسه کولی بازی.  ولی چک ما به علت بوروکراسی اداری؛ دو سه هفته دیگه به دستت می رسه ها...

من : دو سه سال دیگه هم بیاد مهم نیست. من فقط "حق مو" می خوام !!!!

پ.ن.1 : از آن جا که تمام این دیالوگ به زبان انگلیسی برگزار می شد؛ خودتون حدس بزنین من چی جوری این جملات پیچیده رو می گفتم و قیافه اونا چی جوری شده بود !!!!!!!

پ.ن.2 : "حق" اشاره ای است به داستان های ایرانی هایی که وقتی میان این ور آب تازه یادشون می افته که باید از همه "حقشون" رو بگیرن و داستان های زیادی در این باب در وبلاگ ها نقل شده است.....

خلاصه بعد از این که قرار شد "حق مو" دو سه هفته دیگه بگیرم؛ پروژه کلاس های لوکاس تعطیل شد و رفتم سراغ کلاس های "السا" (ELSA)  که شب ها هم برگزار می شود. من یک هفته بعد از ورود به ونکوور تقاضای امتحان تعیین سطح "السا" را کرده بودم و برای سه هفته بعد بهم وقت دادند؛ یعنی چند روز پیش.

خلاصه این دفعه با عزم جزم رفتم برای امتحان. محل امتحان "دان تاون" بود و من اول بایستی با اتوبوس دریایی خودم رو می رسوندم به "دان تاون" و بعد با مترویی که وسط راه تبدیل به ترن هوایی (Sky-Train) می شد؛ می رسیدم آن جا.

با پیش بینی تمام وقایع حرکت کردم و یک ربع قبل از امتحان رسیدم. داشتم به خوبی و خوشی می رفتم داخل که یهو یارو چینی یه؛ یقه مون کرد که یالله کارت شناسایی عکس دار بده. من هم گفتم آخه پدر بیامرز من تازه واردم؛ تنها کارت شناساییم پاسپورتمه؛ اونم که همیشه دنبال خودم راه نمی اندازم بیارم.

اون هم گفت پس نمی تونی امتحان بدی. من هم دوباره رفتم در قالب "من...اون" و حق طلبی و صحرای کربلا و این حرفا. ولی چینی یه زبون نفهم؛ با یه انگلیسی بدتر از من زیر بار نرفت که نرفت و ""حق مو" نداد.    حالا قراره هفته بعد چهارشنبه 28 اکتبر دوباره برم امتحان بدم. این شد سه مرتبه؛ که تا سه نشه بازی نشه.

(این جا رو با صدای آنونس تبلیغ فیلم های سینمایی بخونید) یعنی شما فکر می کنید من می تونم بالاخره این امتحان را بدم و یا این دور تسلسل می رود تا به ثریا....

فعلاً بای

پ.ن. من تازه پست آینده سبز را دیدم که همین مطلب را نوشته بود؛ ببخشید که تکراری بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:56  توسط پوريا | 

مدرسه "پرشان" هر ماه یک برنامه ناهار (Parent Lunch) و یک برنامه صبحانه کیک و قهوه برای والدین ترتیب می دهد تا از این طریق والدین بیش تر با هم آشنا شوند.در اولین برنامه ناهار امسال که در کلیسای پشت مدرسه برگزار می شد؛ من و پسر کوچکم "پرتام" رفته بودیم. اغلب مادرها بودند که آمده بودند و تنها پدر مراسم من بودم. تنها سر میزی نشسته بودم و قهوه می خوردم که دیدم یک پدر رشید کانادایی؛ آرنولد وار داخل شد. خوشحال شدم که از تنهایی درآمدم. اتفاقاً او هم قهوه اش را که ریخت؛ آمد سر میز من نشست. دیالوگ زیر بین ما رد و بدل شد (لازم به ذکر است این مکالمه به زبان انگلیسی انجام شد) :

اون : سلام؛ شما تازه به این مدرسه اومدید؟

من : بله؛ ما کلاً تازه اومدیم.

اون : بچه تون کلاس چندمه؟

من : کلاس سوم و معذرت می خوام که انگلیسیم زیاد خوب نیست.

اون : نه مهم نیست. شما فقط باید تمرین و صحبت کنید. همین دو پسر را دارید؟

من : بله؛ شما چطور؟

اون : چهار پسر؛ یکی 17 ساله؛ دو تا دوقلوی 13 ساله و آخری 11 ساله.

من : کدام شان در این مدرسه هستند؟

اون : هیچ کدام !!!!!

من : نه؛ متوجه نشدی. اگه انگلیسیت خوب نیست؛ تمرین کن. گفتم کدوم شون تو این مدرسه است؟ حتماً یکی شون هست؛ که الان تو اینجایی دیگه.

اون : هی رفیق؛ من رییس مدرسه هستم. دیدم تنهایی؛ اومدم پهلوت که یه حالی بهت داده باشم. دیگه تو هم زود پسر خاله نشو....

من :      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:10  توسط پوريا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام : پوريا
شغل : يك مهاجر كانادایی
محل سکونت : ونكوور
علت مهاجرت : باشد كه فرزندانم در دنيايي بهتر از دنياي كودكي و جواني من، رشد و زندگي نمايند.
انگيزه ايجاد وبلاگ : فروغ گفت : "تنها صداست كه مي ماند"
شايد اگر امروز بود، وبلاگ را هم جزو ماترك ميراث پس از آدمي مي شناخت.

پیوندهای روزانه
خرید اتومبیل در کانادا
شیطان در جزییات زندگی می کند
روز یادآوری و ...
ژورنالیسم نورث ونکوور
پاکیزگی و باران
بازی ها و بمب ها و کفار
امتحان زبان و ویروس های زبان نفهم
آب شرب و گرمایش
من و کلاس های زبان
Parent Lunch
Canada Place
پاییز ونکوور
بازگشت به وبلاگ
ای خنده و گریه های بسیار بدرود بدرود......
روزهاي آخر با طعم وطن...
حس غريب هجرت؛ در كوچه هاي غربت
گودباي پارتي بعدي هم رسيد
خاطره اي از كانادا
سفرنامه سوريه – قسمت آخر
تشكر و قدرداني از همه ي دوستانم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشیو موضوعی
شخصي
كانادا
ونكوور
مهاجرت
معرفي سايت
معرفي كتاب
سفرنامه
شعرهاي ونكووري
پیوندها
آينده سبز
تا ونکوور
شانتمیس
خبرخوان کانادا - گرافیکی
کانادا سرزمین آرزوها
تهرانتويي
راه پيش رو
ما میریم کانادا
از قلب كوير
وكيل ما - موسسه امیدهای آتیه
برگ افرا
خورشید شب مهاجرِ
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
بیایید دنیای بهتری بسازیم
ايرانتو
سلام تورنتو
خاطرات یک مقیم کانادا
به سوی کانادا
شاپرک پرواز کن
فرهود آن لاين
عكس كانادايي
پانيذ
iran2ca
وبلاگ اكبر شيخ زاده - تورنتو
خاطرات من و باسی
كاميار مهاجري ديگر
مريم-يادگار
قصه هاي من و كانادا
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
کانادا گراف
مهاجرت با چشمان باز
روياي كانادا
ماه در آّب
شايد وقتي ديگر
زمزمه های تنهایی
از كي يف تا مونترال
انسان (از هند تا كانادا)
آغاز مهاجرت
مهاجرت
یادداشت های یک بیگانه
کانادا از نگاه يك مهاجر
مهاجران
مسافر استان كبك
هدف من:كانادا-تحصيل-كار و زندگي
ما در راه کانادا
Prince Edward Island
تبعید نوشته های یک دانش آموز
100 روز تا کانادا
مسافر کوچولو
آینده صورتی من
دنیای سبز من
کبک سرزمین جدید من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تهران

ونکوور