تبليغاتX
مهاجر ونكوور - Vancouver Emigrant
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

به عنوان یک "مهندس آب قبل از این"!!!!!!! وضعیت آب شرب ونکوور به عنوان شهر محل اقامتم از روز اول برایم جالب بود. در اولین پست های ونکووری دو سال قبل؛ در این جا اول بار این بحث را مطرح نمودم که بیش تر یک پرسش بود تا جواب و برخی جواب های مختلف در کامنت های پست داده شد و در نهایت جمع بندی بحث آب شرب برای من موکول شد به این زمان که پس از دو سال و اندی بتوانم جواب قطعی به وضعیت آب شرب ونکوور بدهم. شاید که برای هنوز نا آمدگان جالب باشد و پیشاپیش از لحن کمی تا قسمتی فنی پست عذر می خواهم که ترک عادت موجب مرض است:

Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

روزانه بیش از 1000000 مترمکعب آب در ونکوور بزرگ (شامل شهرهای ونکوور؛ وست ونکوور؛ نورث ونکوور؛ ریچموند؛ دلتا؛ نیو وست مینیستر؛ برنابی؛ کوکیتلام؛ پورت کوکیتلام؛ پیت میدو؛ سوری؛ لنگلی؛ میپل ریچ و...) صرف آشامیدن و نیازهای خانگی، موسسات تجاری، ادارات دولتی؛ موسسات آموزشی-ورزشی و آبیاری فضای سبز می شود.

منابع آبی شهر ونکوور از سه سد؛ تامین می گردد:

1-     سد کاپیلانو  (Capilano)

2-     سد سیمور  (Seymour)

3-     سد کوکیتلام  (Coquitlam)

آب مخازن این سدها یا به طور مستقیم از بارندگی و برف تامین می گردد و یا به طور غیر مستقیم ازطریق رودخانه های طبیعیِ جاری از ارتفاعات تامین می گردد.

این 1000000 متر مکعب آب در شبانه روز از طریق سدهای مزبور تامین و پس از تصفیه، از طریق شبکه های توزیع آب؛ به نقاط مصرف؛ هدایت می شود. این مقدار مصرف برای جمعیتی معادل 1000000 نفر در نظر گرفته شده است.

سه مجموعه تصفیه خانه در ونکوور برای هر سد در نظر گرفته شده است. این سه مجموعه عبارتند از:

1-     تصفیه خانه کاپیلانو

2-     تصفیه خانه سیمور

3-     تصفیه خانه کوکیتلام

پیش از هر چیز میزان کدورت آب  (Water Turbidity)یا همان گل آلود بودن آب بایستی به کمتر از حد استاندارد برای آشامیدن برسد. طبق استاندارد میزان کدورت آب کمتر از 5 واحد برای آشامیدن قابل قبول است. ولی در تصفیه خانه های مزبور این مقدار اغلب کمتر از یک واحد و حتی حدود 0.1 تا 0.5 واحد می باشد که کمتر شهری به چنین نتیجه ای عالی نائل می گردد. سالانه 13394 مرتبه یعنی 37 مرتبه در شبانه روز از آب تصفیه شده؛ نمونه برداری و به لحاظ کیفیت فیزیکی و شیمیایی و آلاینده های میکروبی آزمایش انجام می شود.

نتایج آزمایشات مکرر و تحت کنترل  ساعتی نشان می دهد که کیفیت آب ونکوور به لحاظ فیزیکی؛ شیمیایی و بهداشتی؛ برای آشامیدن در سطح عالی قرار دارد. در نتیجه با اطمینان می توان گفت آب آشامیدنی مصرف کنندگان ونکوور بزرگ:

1-      جزو بهترین آب های دنیا محسوب می شود.

2-      از جمله خالص ترین آب ممکن به شمار می رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 8:53  توسط پوريا | 

این جا وقتی بچه ها به کلاس چهارم می روند؛ درسی تحت عنوان “Puberty” دارند که آموزش مسائل سنین بلوغ برای دختران و پسران می باشد. مطالب بلوغ را آرام آرام شروع می کنند و تا چند سال بعد به تدریج مطالب پیشرفته را آموزش می دهند. در این جامعه چند فرهنگی، نظرات والدین نیز متفاوت است. برخی از دوستان پسرم که متعلق به آسیای جنوب شرقی هستند، والدین شان بسیار ناراضی هستند که این جور مسائل در این سن برای بچه ها عنوان می شود. به خصوص که از بچه ها خواسته می شود از والدین شان در مورد تجربیات دوره بلوغ بپرسند.

یاد دوران خودمان می افتم که حتی اندیشیدن به این جور مسائل حتی در سنین بلوغ نیز تابو محسوب می شد، دختران و پسران اطلاعی از شرایط دوران بلوغ شان نداشتند، اندیشیدن به جنس مخالف گناه بزرگی بود. البته خوشبختانه من خودم استثنا بودم، پدر من خارج از چهارچوب و عرف جامعه به روشنی در مورد دوران بلوغ؛ شرایط آن؛ تغییرات جسمی و روحی وغیره با من به راحتی صحبت می کرد و از همان زمان ها تا کنون؛ اغلب دوستانم به من می گویند که حسرت داشتن چنین پدری را دارند؛ پدری که حتی بتوانی در مورد دوست دخترت با او صحبت کنی و حتی کلی تجربیات غنی در این رابطه در اختیارت بگذارد؛ بگذریم.

به هر حال من که خودم چنین تجربه ای را در زندگی داشته ام و می دانم که چقدر برای بچه ها مفید است، بسیار از این کلاس ها استقبال می کنم. این پسران و دخترانی که امروز در کنار هم و در یک کلاس مسایل جنس.ی را می آموزند و تا سال های بعد نیز این رویه برای شان ادامه می یابد؛ باید هم در سنین جوانی مسئله جنس مخالف تا این حد برای شان حل شده باشد. من در دانشگاه می بینم دختران و پسران چقدر با هم راحت و صمیمی هستند؛ آنان که دوستند که هیچ؛ آنان که فقط هم کلاسی اند به راحتی با هم معاشرت دارند بی آن که کسی پایش را از گلیمش دراز تر کند.

من بزرگ ترین تفاوت های کانادا و ایران را نه در تکنولوژی می بینم که شاید در برخی ابعاد با هم برابر هم باشند؛ مانند برج ها و پاساژ های زیبا؛ مترو؛ فضای سبز و غیره... من بزرگ ترین تفاوت این دو کشور را در مسائل زیربنایی و زیرساختی می بینم؛ مثل همین مورد و دیگر مواردی که تا کنون در وبلاگم نوشته ام و یکی از مهم ترین مسائل زیربنایی آموزش نسل بعد است که وقتی بچه مدرسه ای داشته باشید این تفاوت ها را با تمام جزییاتش درک می کنید.

دکتر شریعتی گفت : "...هی با خود فکر می کنم چگونه است که ما در این سر دنیا ع.رق می ریزیم و وضع مان این است و آن ها در آن سر دنیا ع.رق می خورند و وضع شان آن است. نمی دانم اشکال در نوع ع.رق است یا در نوع ریختن و خوردن..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 22:38  توسط پوريا | 
خبر کوتاه و مفید ومختصر است : وبلاگ "آینده سبز" به دلایل فنی فعلاً به آدرس "فصل جدید زندگی من" منتقل شده است. باشد که خداوند یا ما را به راه راست هدایت نماید و یا راه راست را به سمت ما کج کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 8:47  توسط پوريا | 

مقدمه پُست – اول روز که این وبلاگ را باز کردم، هدف اصلی اطلاع رسانی مهاجرتی برای خودم و دیگر مهاجرین منتظر بود و بعد هم پل ارتباطی باشد بین من و دوستان. ولی الان بعد از 3 سال وابستگی روحی به نوشتن که داشتم؛ حالا به نوعی وابستگی روحی پیدا کرده ام به خوانده شدن. وقتی که نمی نویسم، خودم بیش از شما خوانندگان عزیز ناراحت هستم. حس غریبی ست این حس؛ که می دانم بسیاری از شما هم تجربه کرده اید. چون می بینم دوستانی را که بسیار کامنت می گذارند و معلوم است دوست دارند نوشتن و خوانده شدن را و بعد حتی برخی از آن ها وبلاگی را هم بالا می آورند که باز هم معلوم است برای ارضای همین حس است – پروسه ای که من خودم هم طی کردم تا به ایجاد این وبلاگ رسیدم – به هر حال این را به جای مقدمه ای بر بازگشت نگارنده قبول نمایید در این ایام تعطیلات تابستانی....

اصلِ پُست – اما داستان جوانک تونسی به کجا رسید و پاسخِ آن سوال بزرگ چه شد؟ دوستان پیشنهادات مختلفی را مطرح کرده بودند، از آن جا که اغلب خوانندگان عزیز از قشر فرهیخته هستند؛ طبعاً اغلب پیشنهادات هم بسیار مودبانه و جنتلمنانه و انسانی بود که مسلماً با روحیه خبیث من هم سازگاری ندارد؛ تنی چند از خوانندگان هم ظاهراً حال و هوای نگارنده را دارا می باشند و پیشنهادات خبیثانه ای داده بودند که حال کردم. ولی حالا بشنوید که عمو پوریا در این موارد چه می کند.

سال ها تمرین خباثت و طی کردن مراحل بسیار پیشرفته و "ادونس" در این صنعت؛ نگارنده را در سطح کارشناسان ارشد و به قول کانادایی ها "سینیور" رسانده است. حالا مثلاً در این مورد؛ این تیکه های پیشرفته را یادگاری از عمو پوریا داشته باشید؛ که شاید روزی در جایی به کارتان آمد – خواستید جزوه هم بنویسید -. یادتان باشد موارد ممکن است متفاوت باشد؛ مهم روش های برخورد است که همیشه ثابت است؛ پس روش ها را یاد بگیرید. فقط فراموش نکنید که اول درس حرفه ای گری؛ صبوری برای نتیجه گیری ست؛ عجله کار آماتورهاست و من از دنیای حرفه ای ها با شما صحبت می کنم که گفته اند خداوند هم با صابرین است؛ چون خداوند هم حرفه ای ست !!!

و اما اجرای مراحل پیشرفته خباثت؛ که منجر به نابودی سوژه مورد نظر در چند مرحله می شود:

وقتی تونسی می گوید چون خیلی سطحِ زبانت زاغارت است پس من هم با این زبان زاغارتم می توانم مثل تو کار و پیشرفت کنم؛ من چکار می کنم؟ من که می دانم سطح زبانم تومنی صنار با این بابا توفیر دارد؛ به هر حال خیر سرمان نمی گم زبانم عالی ست – که نیست - ولی هر جوری هست به هر حال به هر بدبختی که هست داریم درس می خوانیم؛ امتحان می دهیم؛ نمره عالی می گیریم؛ در کارمان با مدیریت و مشتری ها مرتب در حال صحبت و تعامل هستیم و پیشرفت کاری می کنیم؛ ولی کاری که می کنیم؛ به این جوانک چیزی نمی گوییم؛ یعنی می گوییم ولی چیز دیگری می گوییم.

من به این تونسی می گم آره راست می گی؛ با این سطح زبان بیخودِ من و تو؛ همین کار را هم باید دو دستی بچسبیم و زبان مان را هم حسابی تقویت کنیم؛ من که خیلی اوضاع زبانم خراب است. خوب در این مرحله؛ طرف کلی روحیه می گیرد و می رود و مطمئن می شود که سه سوته شما را هم سوت می کند و خودش جای شما را می گیرد. به تدریج و در طی روزها تونسی وردست شما کار یاد می گیرد و کار می کند و مرتب هم شما در گوشش می خوانید که بله زبانِ من هم مثل تو و شاید هم بدتر از تو باشد. ولی نکته کنکوری این است که در عمل چیز دیگری را نشانش می دهید – دقت کنید فقط در عمل؛ یک کلمه حرف هم در کار نیست - :

-      مدیریت می آید و سریع به انگلیسی چیزی بهت می گوید که عمراً اگه تونسیه فهمیده باشد چی گفته و تو هم سریع کار خواسته شده را انجام می دهی و یا به انگلیسی باهاش بحث می کنی و نظر خودتو می گی و تونسی هاج و واج مانده....

-      مشتری با تو سریع به انگلیسی صحبت می کند و یا پای تلفن؛ سفارشی؛ گله ای؛ شکایتی؛ حرفی؛ زِری؛ نِقٌی، چیزی.... و تو هم سریع انجامش می دهی و یا به انگلیسی بحث می کنی و مجابش می کنی و تونسی چی؟  هنوز هاج و واج است....

-      روزی خیلی تصادفی و طبیعی برای تونسی که در پایین ترین سطوح السا زبان می خواند؛ تعریف می کنی که داری در دانشگاه تحصیل مدیریت مالی می کنی و امتحان می دهی و ترم چندمی و... تونسی هم با دهان باز اول تو را نگاه می کند و بعد خودش را و بعد هم دوربین را.....

-      با همکاران مرتب به انگلیسی شوخی می کنی و سر به سر می گذاری و آن ها هم شوخی می کنند و تو هم جواب می دهی و تونسی هنوز مات و منگ است...

-      و نکته کنکوری تمام این وقایع این است که به موازات وقوع آن ها؛ مرتب می گویی که او روز اول چه درست تشخیص داده و زبانِ تو چقدر افتضاح است و حتی شاید دوست داشتی که جای او بودی و این ها را گاهی تنها به خودش می گویی؛ گاهی جلوی همکاران می گویی که باد کند و بیشتر در تله باتلاق وار تو فرو برود.....

این مرحله اول نابودی تونسی؛ در این روش پیشرفته ست. خودتان را در این مدت بگذارید جای تونسیه مادر مرده؛ چه اتفاقی برای تان می افتد؟ شما هر روز لِه می شوید؛ چرا و چگونه؟ چون روز اول با اعتراف خود این بابا؛ باورتان شده که سطح زبانِ تان از این بابا خیلی بالاتر است؛ پس شما هم باید تمام این توانایی ها را داشته باشی و تازه یه چیزی هم روش.... ولی در عمل؛ هر روز و هر ساعت شما از خودتان کم می آورید؛ می بینید نمی توانید این کارها را انجام دهید ولی توقع دارید که انجام دهید؛ حالا شما درگیر یک خودخوریِ معیوب در خودتان شده اید. "منِ جاه طلب تان" سطح شما را بالا می داند؛ ولی واقعیت زندگی روزی چند بار چنان سیلی محکمی به صورتِ شما می زند که جای پنج انگشتش مثل پنج حرف "حقیقت" روی صورت تان می نشیند پس شما با خودتان درگیر می شوید که بالاخره جایگاه من کجاست؟ من که ظاهراً توانایی های زبانی این بابا رو ندارم؛ پس چی جوری این جا موندگار شم؟ ولی این که خودش می گه زبانش از من هم بدتر است؛ پس حتماً مدیریت از من هم توقع داره که باید بتونم – چون تونس هم تونس !!!- ؟

ولی بعد از چندی؛ مجبور می شوید برای آن که دچار افسردگی مزمن و احیاناً درگیر خیال خودکشی نشوید؛ به خودتان روحیه بدهید و یا به قولی واقعیت را بپذیرید. از این جا مرحله دوم نابودی طرف شروع می شود که شما نمی گذارید این واقعیت را بپذیرد. تونسی مرتب به شما می گوید و اصرار دارد که شما سطحِ زبان تان خیلی خوب است و او روزِ اول اشتباه می کرده و او اصلاً در حد و اندازه های شما نیست؛ دقت کنید که تونسی برای ادامه بقا نیاز به تایید شما دارد تا از این خود درگیریِ معیوب بتواند خارج شود.

شما را نمی دانم؛ ولی من خبیث تر از این حرفام که به این راحتی کوتاه بیام. من جواب تحقیر را در لحظه نمی دهم – که این کار آماتورهاست – ولی هرگز تحقیر را فراموش نمی کنم. من خیلی حرفه ای و با صبوری و خونسردیِ تمام؛ مثل یک ماشین سنگین پِرِس؛ در یک زمان طولانی طرف رو له می کنم ولی در طول این پروسه اصلاً کوتاه بیا هم نیستم. پس من؛ هم چنان اصرار می کنم که نه ما تفاوت زیادی با هم نداریم و تو هم در همین حدودی. یعنی انگار کن که با لودر رفته ای رو طرف و داری مرتب هم روش "دور در جا" می زنی و ول کن هم نیستی. کم کم تونسی اعصاب معصابش به هم می ریزد؛ خیلی جدی با تو صحبت می کند که زبانش خیلی از تو بدتر است و اصلاً زبان شما ها ربطی به هم ندارد و اصلاً هم دوست ندارد که شما چنین توقعاتی از او داشته باشید و باید قبول کنید که او زبانش خیلی زاغارت تر از شماست – و دقت کنید تمام این حرف ها را می زند چون برای ادامه بقا نیاز به این تایید شما دارد - ......

خوب برگردید به روز اول ماجرا، طرف اومده و خیلی راحت تحقیرت می کنه و پوزخندی هم به لب داره....خیلی زورت می گیره؛ در اون لحظه چقدر حاضری خرج کنی تا وضعیت جوری تغییر کنه که طرف به جای تو به خودش بد وبیراه بگه ولی تو زیر بار نری و مرتب ازش تعریف کنی....هیچ خرجی نداره فقط صبر و رفتار حرفه ای لازم داره !!!!

این گوشه ای از سطوح پیشرفته رفتارهای خباثت آمیز است که عمو پوریای تان هم تا فوق دکترایش را خوانده و هم تست های آخر کتاب ها را زده و هم تدریس مبحث می کند و حتی در برخی گوشه های خباثت برای خودش مولف و صاحب سبک هم هست و ...... و اکنون هم در این پست؛ مفت و مجانی گوشه ای از دنیای حرفه ای خباثتش را برای تان باز کرده که نه نیازی به درگیری ست و نه توهین می کنید و نه محیط کار را برای خودتان جهنم می کنید و نه آتویی به طرف می دهید که بتواند از شما گله کند – چون تنها جرم شما تحقیر خودتان و تکریم طرف است در خلوت و جمع -  حتی آموزش طرف را هم کاملاً انجام می دهید چون یک حرفه ای هستید و خبر دارید که این تونسی قرار است کم کم جای شما را بگیرد و شما قرار است ارتقای شغلی پیدا کنید – زیرآب زدن همکار و یاد ندادن کار و این برنامه ها مال آماتورهاست – و در نهایت هم به خواسته ای می رسید که آرزوی تان بوده ست.

پس باشد که پند بگیرید از خبیثان و این آموزش های رایگان را آویزه اون یکی گوش تان بکنید و خدا گواه است که اگر در کامنت های تان به من بد و بیراه بگویید و خباثت مرا مایه تحقیر من قرار دهید؛ دیگر یک کلمه در این مقوله که یادتان نمی دهم هیچ؛ همین گفته ها را هم تکذیب می کنم و دیگر هم تا وکیلم نیاید هیچ حرفی نمی زنم که علیه خودم استفاده شود و در نهایت  هم با شما همان خواهم کرد که با خوانندگان قبلی کردم.

پی نوشت : تمامِ این مطلب فقط بهانه ای بود برای آموزش یک رفتار حرفه ای خبیثانه به بهانه یک تونسی مادر مرده بیچاره....وگرنه که نه زبان انگلیسی نامبرده همچین تعریفی ست که چون عروس تعریفی هم از آب در می آید ؟؟؟!!! و نه کار در یک فروشگاه معمولی؛ ارزشی در این سطح و سطوح را دارد.

سخن بزرگان : تموم این حرفا بهانه ست / بهانه های عاشقانه ست / اگه که من از تو گله دارم / عاشقتم همه اش بهانه ست....

شعر قصار :                              مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 11:55  توسط پوريا | 

فروشگاه یه کارمند جدید استخدام کرده از مهاجرین تازه وارد تونس. طرف رو فرستادن پیشِ من آموزش ببینه یا به قول اینا Train بشه؛ بر می گرده به من میگه : "آقا من چند ماه پیش اومدم فروشگاه تون خرید کنم دیدم تو با این زبانِ انگلیسی زاغارتت داری این جا کار می کنی، گفتم پس چرا من هم که زبان انگلیسیم به کل تعطیله بیکار بمونم، تقاضا دادم این جا کار کنم."....

حالا من باید به این بشر چی بگم؟.... بگم مملکته داریم ؟؟ !!!!!! ...... بگم برای همین بود که تونس؛ تونس، ولی ایران نتونس.......... برم خودمو مثل دستفروش تونسی جلوی فروشگاه مون آتیش بزنم ؟؟؟؟؟..... (شکر خدا بلاگفای عزیز هم تخم و ترکه این شکلک ها رو از بیخ کنده و دور انداخته؛ چهارتا شکلک هم برای وصف حال مون نمی تونیم بذاریم)

نظرات تون رو بگید که اگه شما جای من بودید چه کار می کردید؛ تا من هم تو پست بعدی نظر خودمو بگم که اگه جای خودم بودم چکار می کردم.....

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 1:23  توسط پوريا | 

متن جالبی بود که برایم فرستاده شد، دوست دارم شما را هم در خواندن آن شریک کنم :

وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمیزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدم هایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاه ها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند. واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است همکار تگزاسی ام بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه های شان گیر افتاده بودند گفت: We look like developing world! کشف جالبی بود.

حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آن قدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آن ور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند و مردم ژاپن در حالِ …. در حالِ زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میان سالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناه گاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است و همه دارند می پرسند چرا ژاپنی ها مغازه ها را غارت نمی کنند؟ جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است و جواب ها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکوور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسیلوانیا و خیلی های دیگر فقط یک جواب دارند:

حس غرور ملی و شرافت فردی.

خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند؛ حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.

ده نکته یاد گرفتنی از ژاپن :
 
1- آرامش
حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سر و صورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه به طور خود به خود بالا رفته بود. 
 
2- وقار
صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.
 
3- توانمندی
به عنوان نمونه معماری باورنکردنی به طوری که ساختمان ها به طرفین پیچ و تاب می خوردند، ولی فرو نمی ریختند.
 
4- رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.
 
5- نظم
غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن هم دیده نشد. فقط تفاهم بود.
 
6- ایثار
پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاه ها ادامه دهند.
 
7- مهربانی
رستوران ها قیمت ها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.
 
8- آموزش
از بچه تا پیر همه دقیقاً می دانستند باید چکار کنند و دقیقاً همان کار را کردند.
 
9- وسایل ارتباط جمعی
در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارش های مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرام بخش.
 
10- وجدان
هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجای شان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 1:0  توسط پوريا | 

یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می‌کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پُرنگار می‌شود

زمین شکاف می‌خورد
به دشت سبزه می‌زند
هر آنچه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته‌ رُفته، آشکار می‌شود

به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می‌شود
دهان دره‌ها پر از سرود چشمه‌سار می‌شود

نسیم هرزه ‌پو
به روی لاله‌های کوه
کنار لانه‌های کبک
فراز خارهای هفت‌رنگ
نفس‌زنان و خسته می‌رسد
غریق موج کشتزار می‌شود

در آسمان
گروه گله‌های ابر
ز هر کنار می‌رسد
به هر کرانه می‌دود
به روی جلگه‌ها غبار می‌شود

در این بهار...آه
چه یادها
چه حرف‌های ناتمام
دل پُر آرزو
چو شاخ پُرشکوفه باردار می‌شود

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان ما بهار می‌شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:9  توسط پوريا | 

اخیراً نشریه دو هفته نامه ای در شهر ما منتشر می شود به نام "فرهنگ ما". تنها نشریه فارسی زبان که اختصاصاً به شهر ونکوور و استان بریتیش کلمبیا می پردازد. جای چنین نشریه ای به راستی خالی بود. دوستان علاقمند به زندگی در ونکوور می توانند هر دو هفته یک بار این نشریه را به صورت آن لاین مطالعه نمایند. اخبار ونکوور و بی سی، قیمت های اجاره خانه، خرید خانه، خرید اتومبیل، نیازمندی های کار، مناطق گردشگری استان و بسیار مطالب دیگر را می توانید بخوانید و خودتان از وضعیت شهر دارای شناخت شوید. مجله به صورت فایل های pdf است و با توجه به سرعت پایین اینترنت؛ می توانید دانلود نموده و بعد مطالعه نمایید.

البته مجلات دیگری هم در ونکوور چاپ می شود، ولی شامل اخبار ایران و جهان و کانادا هستند و نه الزاماً ونکوور. در زیر آدرس این مجلات را نیز می توانید ببینید.


o       مجله دانشمند       

o       مجله دانستنيها  

o       مجله گوناگون     

o       مجله پیوند     

o       مجله شهروند

پی نوشت 1 : فشارِ درس و کار و زندگی و خانواده و دیگر فشارهای موجود، چشم نگارنده مزبور را در آورده؛ پشت او را شکسته و کمرش را دو تا نموده، ولی هنوز در هر فرصتی که به دست آید برای تان می نویسد تا چراغ وبلاگ خاموش نشود. تاخیرات و غیبت های غیر مجاز را بر او ببخشایید....

پی نوشت 2 : مسلم است که زندگی در ونکوور (که امسال در بین 140 شهر جهان؛ بهترین شناخته شد از لحاظ وضعیت زندگی و متاسفانه رتبه تهران  133 شد)، سرشار از لحظه هایی هم هست پر شور....ولی باور کنید با وضعیت فعلی هم وطنانم که می دانم و می دانید، دستم نمی رود که  در این باب چیزی بنویسم، به امید روز های آفتابی تر....

...که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق

نیاساید و دوستانش غریق

نخواهد که بیند خردمند ریش

نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 22:16  توسط پوريا | 

هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني و چيزي را امضا کن که بتواني پايش  بايستي.
آنان که تجربه‌هاي گذشته را به خاطر نمي‌آورند؛ محکوم به تکرار اشتباهند.
وقتي به چيزي مي‌رسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشته‌اي.
آدم‌هاي بزرگ شرايط را خلق مي‌کنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت مي‌کنند.
آدم‌هاي موفق به انديشه‌هاي شان عمل مي‌کنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن مي‌انديشند.
گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.
هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.
-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت مي‌دهد به راحتي دل بکني.
به کساني که خوبي ديگران را بي‌ارزش يا از روي توقع مي‌دانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.
قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.
-هرگاه با آدم‌هاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آن ها خواهي بود.
وقتي خوشبخت هستي که وجودت آرامش بخش ديگران باشد.
به خودت بياموز هرکسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
-هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه‌اي مي رسي که زندگي ات را روشن مي‌کند.
هرگاه نتوانستي اشتباهي را ببخشي آن از کوچکي قلب توست، نه بزرگي اشتباه.
-عادت کن هميشه حتي وقتي عصباني هستي عاقبت کار را در نظر بگيري.
آن قدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را که باز مي‌شوند، نبيني.
تملق کار ابلهان است.
کسي که براي آباداني مي‌کوشد جهان از او به نيکي ياد مي کند.
آن که براي رسيدن به تو از همه کس مي‌گذرد عاقبت روزي تو را تنها خواهد گذاشت.
نتيجه گيري سريع در رخدادهاي مهم زندگي از بي‌خردي است.
-هيچ گاه ابزار رسيدن به خواسته ديگران نشو.
از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کني.
دوست برادري است که طبق ميل خود انتخابش مي‌کني .
 
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
 
کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای این که
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی،
و یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.
 
خورخه لوییس بورخس

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 10:20  توسط پوريا | 

دوستان عزیزم، نویسندگان وبلاگ "خورشید شب مهاجر" زحمت کشیده اند و میز گردی جهت پاسخگویی به سئوالات مهاجران تشکیل داده اند. با مراجعه به آدرس زیر می توانید سوالات خود را مطرح کنید.

http://www.hinightsun.blogfa.com/post-148.aspx

با تشکر از "خورشید" و "شب" عزیز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 9:53  توسط پوريا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام : پوريا
شغل : يك مهاجر كانادایی
محل سکونت : ونكوور
علت مهاجرت : باشد كه فرزندانم در دنيايي بهتر از دنياي كودكي و جواني من، رشد و زندگي نمايند.
انگيزه ايجاد وبلاگ : فروغ گفت : "تنها صداست كه مي ماند"
شايد اگر امروز بود، وبلاگ را هم جزو ماترك ميراث پس از آدمي مي شناخت.

پیوندهای روزانه
آب شرب ونکوور
تفاوت های آموزشی
مقصود تویی؛ کعبه و بتخانه بهانه
چرا تونس، تونست؟
چیزهایی که با زلزله نمی لرزند
سال نو مبارک
ونکووری ها بخوانند
خورخه لوییس بورخس
میز گرد مهاجرت به کانادا
اندر احوالات مهاجرت
بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد.....
بازگشت از شرمندگی
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد
شعری زیبا از فردوسی
یک سال در ونکوور
هفت باور صحیح در مورد ونکوور - قسمت دوم
هفت باور صحیح در مورد ونکوور - قسمت اول
مهاجرت
هفت باور غلط در مورد ونکوور - قسمت دوم
هفت باور غلط در مورد ونکوور - قسمت اول
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشیو موضوعی
شخصي
كانادا
ونكوور
مهاجرت
معرفي سايت
معرفي كتاب
سفرنامه
شعرهاي ونكووري
پیوندها
فصل جدید زندگی من
تا ونکوور
شانتمیس
کانادا سرزمین آرزوها
تهرانتويي
راه پيش رو
ما میریم کانادا
وكيل مهاجرت در ونکوور
برگ افرا
خورشید شب مهاجرِ
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
بیایید دنیای بهتری بسازیم
خاطرات یک مقیم کانادا
به سوی کانادا
شاپرک پرواز کن
فرهود آن لاين
پانيذ
iran2ca
وبلاگ اكبر شيخ زاده - تورنتو
خاطرات من و باسی
كاميار مهاجري ديگر
مريم-يادگار
کانادا گراف
مهاجرت با چشمان باز
شايد وقتي ديگر
انسان (از هند تا كانادا)
یادداشت های یک بیگانه
کانادا از نگاه يك مهاجر
مهاجران
مسافر استان كبك
ما در راه کانادا
تبعید نوشته های یک دانش آموز
دنیای سبز من
کبک سرزمین جدید من
ساحل کانادا
به کانادا چنین شتابان!
پارس كانادا
از فدرال تا مونترال
ساحل حریر
آخرين مطالب از وبلاگهاي مهاجران به كانادا
کانادا یه نفر
کانادا و دلشوره های من
دفتر خاطرات
یه مهندس‌کانادایی
دختر تنهای باران
مسافر ونکوور
سلام کبک
تا کلگری
دانش آموزی در راه رسیدن به کانادا
پشت دریا شهری است
از زنده رود تا سنت لورنس
از سیدنی تا مونترال
OMIDBAN
رادیو فارسی کانادا
پرواز در اوج
نیمۀ پنهان
ونکووری ها
New Lifeزندگی جدید
گُلاریو، مطالبی در مورد کانادا
همراه با مهاجران
خانه ای در کانادا
از مشهد الرضا تا کانادا - نیوبرانزویک
ناهید هستم یک مهاجر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تهران

ونکوور