تبليغاتX
مهاجر ونكوور - Vancouver Emigrant - داستان موفقيت خانم دكتر سپيده در كانادا
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

«اداره مهاجرت كانادا» داستان زندگي يك پزشك ايراني به نام "سپيده" و خانواده اش را به عنوان يك نمونه موفق از تجربه مهاجرت منتشر كرده است. در اين پست اين داستان را براي شما ترجمه كرده ام. منبع اصلي داستان را در اين جا ببينيد.

داستان موفقيت : از تهران تا سنت جان (شهري در استان نيوفاندلند)

Success Story :  From Tehran to St. John's

از تهران تا سنت جان راه طولاني در پيش است؛ اما سپيده خوشحال است كه اين مسير را پيموده است.

سپيده متولد ايران و دانش آموخته پزشكي است كه در تابستان 2002 به همراه همسر و دختر كوچكش به كانادا مهاجرت نمود. سپيده مي گويد كه آن ها يك زندگي خوب را در تهران رها كردند :

" من به مدت پنج سال در تهران به طبابت پرداختم و همسرم نيز يك شغل مناسب داشت. ما موفق بوديم؛ اما ما براي دخترمان موقعيت بهتري مي خواستيم؛ جايي كه ديگر نگراني از بمباران نداشته باشيم ".

آن ها در تورنتو اقامت گزيدند. زماني كه سپيده از مزاياي اقامت در ميان جامعه فعال ايرانيان تورنتو مي گويد؛ صادقانه به مشكلاتشان نيز اعتراف مي كند :

" ما نمي توانستيم به خوبي انگليسي را صحبت كنيم و پس اندازمان نيز در كمتر از دو ماه تمام شد. به علت آن كه ما از ايران آمده بوديم؛ كسي در اين جا از شايستگي هاي ما اطلاع نداشت و ما ناچار بوديم به هر كاري تن بدهيم. ما براي بقا مبارزه مي كرديم ".

همسر سپيده با فوق ليسانس شيمي؛ به عنوان كارگر مشغول شد و سپيده در جستجوي كار؛ از يك مركز پزشكي به ديگري مي رفت :

" من حاضر بودم به هر كاري در حوزه پزشكي تن بدهم؛ حتي دفتر داري و منشي گري؛ ولي حتي يك كار داوطلبانه هم نتوانستم به دست بياورم ".

سپيده هم زمان با جستجوي كار؛ براي ارتقاي زبان انگليسيش به كلاس هاي زبان مي رفت و سرانجام او كاري به عنوان صندوق دار در يك داروخانه به دست آورد. هر چند اين شغل باعث بهبود اوضاع مالي خانواده شد و به او فرصت مي داد كه مهارت هاي زباني خويش را ارتقا دهد؛ ولي در همين زمان او مريض شد.

اين زماني بود كه همه چيز تغيير كرد. وقتي سپيده به دكتر مراجعه نمود و علايم بيماريش را با اصطلاحات دقيق پزشكي براي او تشريح نمود؛ پزشك از او پرسيد كه آيا پرستار مي باشد؟

" به محض اين كه گفتم پزشك هستم؛ او گفت كه دقيقاً مي داند مشكل من چيست " !!

پزشك به او گفت به علت اين كه نمي تواند در رشته تخصصي خودش مشغول باشد؛ استرس ناشي از آن باعث بيماري شده است.

پزشك مزبور كه خودش نيز يك مهاجر بود؛ سپيده را به گذراندن يك دوره مخصوص در دانشگاه تورنتو تشويق نمود. سپيده در سال 2003 وارد دوره مزبور شد و در طي چهار سال آن را به پايان رسانيد.

امروز سپيده و خانواده اش به سنت جان (St. John’s) نقل مكان نموده اند و سپيده در آن جا به طبابت مي پردازد.

" دوران سختي بود؛ به خصوص براي همسرم كه در تمام سال هايي كه من درس مي خواندم به هر كاري تن در مي داد تا ما را پشتيباني نمايد. اما امروز همسرم در Memorial University روي دكترايش كار مي كند؛ من شغل خوبي دارم و دخترم نيز موفق است ".

سپيده با قاطعيت از برنامه هاي آينده شان صحبت نمي كند و مي گويد بستگي دارد كه همسرش پس از اتمام دكترايش در كجا مشغول به كار شود.

" من گاهي براي زندگي در شهرهاي بزرگ؛ دلم تنگ مي شود؛ گر چه سال قبل به تورنتو رفتيم  و آن را هم چنان بزرگ و پر جمعيت و شلوغ يافتيم. شهر سنت جان (St. John’s) محيطي آرام و دوستانه دارد و من به هر كجا كه بخواهم بروم فقط ده دقيقه طول مي كشد ".

آن ها در هر كجا كه اقامت داشته باشند؛ امروزه يك كانادايي هستند. در سال 2007 سپيده؛ همسرش و دخترشان همگي شهروندي كانادا را دريافت نمودند.

" تمام اين ماجرا مانند داستان سيندرلا بود. پرواز ما از اتاق زير شيرواني به شهر اتاوا براي دريافت عنوان شهروندي كانادا. ما گواهي هاي خود را از دست فرماندار كل گرفتيم. من قادر به توصيف احساسم در آن روز نمي باشم كه چقدر اين حس آزادي كانادايي شدن براي من لذت بخش بود ".

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:17  توسط پوريا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام : پوريا
شغل : يك مهاجر كانادایی
محل سکونت : ونكوور
علت مهاجرت : باشد كه فرزندانم در دنيايي بهتر از دنياي كودكي و جواني من، رشد و زندگي نمايند.
انگيزه ايجاد وبلاگ : فروغ گفت : "تنها صداست كه مي ماند"
شايد اگر امروز بود، وبلاگ را هم جزو ماترك ميراث پس از آدمي مي شناخت.

پیوندهای روزانه
و آنک؛ بهاری دیگر آمده است
آب شرب ونکوور
تفاوت های آموزشی
مقصود تویی؛ کعبه و بتخانه بهانه
چرا تونس، تونست؟
چیزهایی که با زلزله نمی لرزند
سال نو مبارک
ونکووری ها بخوانند
خورخه لوییس بورخس
میز گرد مهاجرت به کانادا
اندر احوالات مهاجرت
بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد.....
بازگشت از شرمندگی
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد
شعری زیبا از فردوسی
یک سال در ونکوور
هفت باور صحیح در مورد ونکوور - قسمت دوم
هفت باور صحیح در مورد ونکوور - قسمت اول
مهاجرت
هفت باور غلط در مورد ونکوور - قسمت دوم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
دی 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشیو موضوعی
شخصي
كانادا
ونكوور
مهاجرت
معرفي سايت
معرفي كتاب
سفرنامه
شعرهاي ونكووري
پیوندها
فصل جدید زندگی من
تا ونکوور
شانتمیس
کانادا سرزمین آرزوها
تهرانتويي
راه پيش رو
ما میریم کانادا
وكيل مهاجرت در ونکوور
برگ افرا
خورشید شب مهاجرِ
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
بیایید دنیای بهتری بسازیم
خاطرات یک مقیم کانادا
به سوی کانادا
شاپرک پرواز کن
فرهود آن لاين
پانيذ
iran2ca
وبلاگ اكبر شيخ زاده - تورنتو
خاطرات من و باسی
كاميار مهاجري ديگر
مريم-يادگار
کانادا گراف
مهاجرت با چشمان باز
شايد وقتي ديگر
انسان (از هند تا كانادا)
یادداشت های یک بیگانه
کانادا از نگاه يك مهاجر
مهاجران
مسافر استان كبك
ما در راه کانادا
تبعید نوشته های یک دانش آموز
دنیای سبز من
کبک سرزمین جدید من
ساحل کانادا
به کانادا چنین شتابان!
پارس كانادا
از فدرال تا مونترال
ساحل حریر
آخرين مطالب از وبلاگهاي مهاجران به كانادا
کانادا یه نفر
کانادا و دلشوره های من
دفتر خاطرات
یه مهندس‌کانادایی
دختر تنهای باران
مسافر ونکوور
سلام کبک
تا کلگری
دانش آموزی در راه رسیدن به کانادا
پشت دریا شهری است
از زنده رود تا سنت لورنس
از سیدنی تا مونترال
OMIDBAN
رادیو فارسی کانادا
پرواز در اوج
نیمۀ پنهان
ونکووری ها
New Lifeزندگی جدید
گُلاریو، مطالبی در مورد کانادا
همراه با مهاجران
خانه ای در کانادا
از مشهد الرضا تا کانادا - نیوبرانزویک
ناهید هستم یک مهاجر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تهران

ونکوور